تبليغاتX
رودها در جاری شدن/ و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند/ کوه ها با قله ها، و دریاها با موج ها زندگی پیدا می کنند/ و انسان ها، همه ی انسان ها/ با عشق، فقط با عشق/ پس بار خدایا بر من رحم کن/ بر من که می دانم ناتوانم رحم کن/ باشد که خانه ای نداشته باشم/ باشد که لباس فاخری نداشته باشم/ باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم/ اما نباشد، هرگز نباشد/ که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد
دایره ی چهارگوش زندگی
درد...حرف نیست...درد...نام دیگر من است...من چگونه خویش را صدا کنم...
دردهای من

گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ و روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند...

 (قیصر امین پور)

 

درد



لينك ثابت - جمعه 2 اسفند1387 - 20:44 - فائزه

ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند

کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند

در سایه های شب تو را تنها نوشتند

سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند

احساس پاکت را همه تکفیر کردند

محکومِ بی ایمانی ات کردند و رفتند

هرشب تورا دعوت به بزم تازه کردند

در بزمشان قربانی ات کردند و رفتند

زخمی که رستم از شَغاد قصه اش خورد

مبنای این ویرانی ات کردند و رفتند  



لينك ثابت - سه شنبه 10 دی1387 - 15:16 - فائزه

 

تف و لعنت به تو ای عشق!

که منو دیوونه کردی...

خونه ی آباد من رو

اینجوری ویروونه کردی...

تف و لعنت به تو ای عشق!

که منو دیوونه کردی...

خونه ی آباد من رو

اینجوری ویروونه کردی...

تف و لعنت به تو ای عشق!

که منو دیوونه کردی...

خونه ی آباد من رو

اینجوری ویروونه کردی...

تف و لعنت به تو ای عشق!

که منو دیوونه کردی...

خونه ی آباد من رو

اینجوری ویروونه کردی...

تف و لعنت به تو ای عشق!

که منو دیوونه کردی...

خونه ی آباد من رو

اینجوری ویروونه کردی...

 

تف و لعنت.. تف و لعنت..

 

تف و لعنت به تو ای عشق!!

 

 



لينك ثابت - شنبه 16 شهریور1387 - 8:24 - فائزه

من از آدما و جهان ناامید شدم...
ناامیدی از آدما و جهان به معنی دشمن دونستن اونا نیس، آدما نه خوبن نه بد، آدما هم خوبن هم بد. اگه رو خوبیاشون زیادی حساب کنی بدیای معمولیشون تا حد نفرت انگیزی آزارت میده...
ناامیدی از آدما و جهان یعنی انتظار نداشتن از اونا، یعنی فرض همیشگی این که بدی هستو وجود داره، حتی اگه اساس جهان رو خیرو خوبی استوار باشه که هس...
احساس تنهایی، ناراحتیو بدبختی وقتیه که فرض کنیم حتما دیگران باید کنارمون باشن، خوشحالمون کننو هوامونو داشته باشن. این که فرض کنیم جهان رو مدار آرزوهای ما می چرخه – که اگه دلش خواستو به هزار و یک دلیلو حکمت نچرخید– زندگیمون واویلا میشه...
آره، جهان بدبختیو لجنو ناامیدی هم داره. نادیده گرفتنشونم مثه اینه که دستامونو با بی خیالی بکنیم تو جیبمون، سرمونو بالا بگیریم، به بازی ابرا نگا کنیم، سوت بزنیمو با این حس که « من خوبم، جهان خوب است، همه شادو خوشحالیم » تو ی میدون پر از میـن قـدم بزنیـم...( کـاری که قبلا زیاد میکردم )، بـعد وقتی پامـون رف تـو ی چـاله ( وای به روزی که مین منفجر شه) به خدا و جهانو ملائکو بشر نفرین کنیم که این دیگه چه دنیای نامرد پست بدیه، بعدشم واسه اعتراض، ی کاسه مرگ موشو با بیسکویت سبوس دار بخوریم...
ناامیدی از جهانو آدماش یعنی کنار گذاشتن توقع و انتظار از اونا، یعنی آماده بودن واسه هر ضربه ای...اونوقت نه تلخیو نفرینی هس، نه کاسه مرگ موشی، واقعیتیه که باید اونو فهمید و قبول کرد. ناامیدی از جهانو آدماش یعنی به اندازه ی دوس داشتن اونا، یعنی پذیرفتنشون با بدیا و خوبیای زیادی که دارن. ناامیدی از جهانو آدما یعنی فقط روی خودت حساب کن. چون تنها دارایی تو همینه. تو فقط اختیار این گوشه از جهانو داری که کم هم نیس...

 



لينك ثابت - پنجشنبه 30 خرداد1387 - 8:59 - فائزه

چه قدر مردم آسان گرفته اند مرا

 

مگر ز جوی آب گرفته اند مرا

 

همیشه سایه شدند و مرا قدم زده اند

 

همیشه گرگ ... به دندان گرفته اند مرا

 

چه قدر از تو بخواهم، چه قدر نگذارند

 

در ابتدای تو پایان گرفته اند مرا

 

×××

 

و من مجسمه انتظارشان شده ام

 

چنانکه گویی؛ سیمان گرفته اند مرا

 

کنار پنجره مجبورم از تو ننویسم

 

و چشم های تو باران گرفته اند مرا

 

 

(مهدی فرجی)

 

 

 بارون

 

 



لينك ثابت - دوشنبه 20 خرداد1387 - 16:38 - فائزه

من از لبه ی زندگی رد شدم

چون قدیسی از لبه ی تنهایی خویش

چون زندیقی از لبه ی ازدحام خویش

چون مؤمنی در سکوت

و چون کسی که صدای جهان را شنیده است

چون شیری گرسنه گذشتم از لبه ی مردار جهان

گرسنه گذشتم چون فرشته ای

که در لقمه ی حرامیان طمع اندوخته است...



لينك ثابت - شنبه 11 خرداد1387 - 10:41 - فائزه

 

این هم از چشم هایم...

 

خندید

 

نگاهم را

 

لا به لای شعرها

 

پنهان کرد

 

تا دیگر به جای تو

 

تاس نیندازم

 

سرما

 

سیلی های تو...

 

و صورت سرخ من

 

او از چشم هایت برایم شال می بافت

 

...تاس هایم

 

روی زمین

 

چوب عصیانم

 

چقدر بی صداست

 

این بار

 

چشمان مرا دور گردنت گره می زند

 

سردت می شود

 

من

 

جای خالی چشمانم را

 

نقاشی می کنم

 

و لبخند کمرنگ او را...

 

 

 

 

 

(نسرین دارا)

 

 

 

 



لينك ثابت - چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 - 15:41 - فائزه

سلام....

 سال نو مبارک.... میدونم خیلی دیره ولی خب شرمندم....

از همه ی دوستایی که زحمت کشیدنو اومدنو با اینکه با وبلاگ نَآپیده ی من مواجه شدن منو با نظراشون شرمنده کردن معذرت میخوام.... مشکلی پیش اومده بود که نشد آپ کنم....

*****************************************************

بقای صفای وفای همتون - فائزه



لينك ثابت - یکشنبه 11 فروردین1387 - 11:7 - فائزه

 

روزی که چشم باز کردم

 

میگم: « اصلا از روزی که چشم باز کردم، همه چی سنگی بوده»

قهوه جوشو پر میکنم از ماسه، میذارم رو گاز و فک میکنم به رزای خاکستری سنگی و فرشته ایی که سنگیه و ایستاده وسط حوض روی ی پا. دَهَنش خالی از آبه و زیر پاشم، خیره به درختای سنگی که نمیشه رو تنشون اسم کسیو حکاکی  کرد.

قاب عکسی نداریم، عکسی نداریم، خاطره ای نداریم از کسی، کسیو نداریم که خاطره ای داشته باشیم.

میگم: « اینکه گفتم یکی از رزا غنچه داده دروغ بود»

مامان فقط نگا میکنه. تازگیا زیاد غذا نمیخوره. جز ی مشت ماسه ی گرم تو روز لب به چیزِ دیگه ای نمیزنه. میدونم، می دونه دروغ گفتم. زیاد حرف میزنه، منتها با چشم. بعد سنگ شدنش فقط چن بار صداشو شنیدم. انتظاری هم ندارم. میدونم براش آسون نیس. هر صب آبی رو که تو تَرَکای پوست خاکستریش جم شده، با حوله ی گرم خُش میکنم. استادم گفته بود:« آب تو هر سنگی نفوذ کنه، زودتر تخریب میشه» اون روز ترسیده بودم مبادا روزی مامان خورد شه. این آخریا قبل سنگ شدنش میل به خوردن خاک باغچه پیدا کرده بود، بعد رسید به قلوه سنگ، اون وقت ظرافت انگشتاش رفت، سوی چشماشم. دیگه پلک نزد، صدام نکرد، شعرم نخوند، ویلون هم نزد، دیگه گیاهی تو باغچه نکاشت، از غنچه دادن رزا هم ناامید شد، فقط گاهی اوقات برگای سنگیشونو با آب میشست یا اگه حوصله داش خزه هایی رو که تو شکاف گلبرگا و ساقه هاشون سبز شده بودن، با سر ناخن می تراشید. یکی از اون غروبای بدرنگ پاییز از کنار حوض بلند شد. آروم آروم تا جلوی در رفت. برگشت، خواست انگار چیزی بگه، ولی نگف. خاکستری صورتش رو تا اون روز نفهمیده بودم. خودم رو تو حل ی انتگرال سه گانه گم کرده بودم. گیج بودمو گنگ، سنگ ولی نبودم. عرق پیشونیمو پاک کردم. خیره شد تو چشام. بلند شدم. گفتم: « چیزی شده مامان؟» جوابمو نداد. ترسیدم وقتی دیدم پاهاشو رو زمین میکشه. باز پرسیدم: « چیزی شده؟»

پاهاش تا مچ گلی بودن. باد دفترمو ورق زد. بوی بارون اومد. گف:« پاهام چه سنگینن!» رگبار نوشته های دفترمو خیس کرد. اهمیت ندادم. مامان هنوز جلوی در ایستاده بود، خیره به من. گف: «میترسم» فک کردم از تاریک شدن هوا ترسش گرفته. تعجب کردم. شاید چون سالای زیادی منتظر شنیدن این جمله بودمو نشنیده بودمش. جوابو هم هزار بار مرور کرده بودم با خودم. من هستم، باتوام، این جا. گف: «دارم سنگ میشم» گفتم: «ممکن نیس» گریم گرف. خونه چراغ نداره، غروبا میخوابیم. مامان میگف:« شبو نبینیم بهتره» تنها پنجره ی خونه پرده نداره. صندلیشو کشیدم تا گوشه ی اتاق، روبه روی پنجره، زیر ترک دیوار. صندلی سنگیه و سنگین. کمکش کردم بشینه. گف: «دارم سنگ میشم» گفتم: «ممکن نیس» دستشو گرفتم. انگشتاش سرد بودن. گف: «دستمو بگیر»

تازه فهمیدم دستاش حس ندارن. خیره شد به پنجره. تموم شبو کنارش بیدار موندم. صُب وقتی سلام کردم جواب نداد. سلامو ولی تو چشاش خوندم. از همون روز زبون چشاشو یاد گرفتم.

غروب که برگشتم، گف: «تو...» صداش گرفته بود. گفتم: «من؟». نگا کردم تو چشاشو جملشو گفتم: «تو سنگ نشو!». خندیدم. گفتم: « همینو میخواستی بگی، نه؟» خواس تاییدم کنه. اینو هم از چشاش فهمیدم. گفتم: «سنگ نمیشم»

مامان حالا رو صندلیش نشسته. همه ی روز رو به مستعطیل زرد نور نگا میکنه که از ی ضلع اتاق تا ضلع دیگه کشیده میشه. به دیوار که میرسه من میام. از دانشگا میگم، از دوستام و آدمایی که کمتر با سنگ سروکار دارن. پشت میز نشستمو به چراغ فک میکنم، کاش چراغ داشتیمو روشن بود. زانوهام درد میکنن. دلم میخواد به مامان بگم اما جراتشو ندارم. دیروز بدون اینکه بخوام ی مشت از خاک باغچه رو خوردمو به نظرم چندش آور نیومد. امروز هم میل غذا خوردن نداشتم. چن تا از سنگریزه های پای گلدونو تو دَهَنم مزه مزه کردمو بدم نیومد قروتشون بدم. به مامان نگفتم. میترسم دل نگران بشه یا فک کنه دارم سنگ میشم. بازم تکرار میکنم:«سنگ نمیشم!» لبخند میزنم. قهوه جوشو از روی گاز برمیدارم. چن تا دونه ماسه میذارم تو دَهَنم. صندلیمو میکشم کنار صندلی مامان و به پرده فک میکنم واسه پنجره. شاید برای پنجره پرده بخرم. نظر مامانو میپرسم. تو چشاش جوابمو پیدا نمیکنم. فقط انگار دل نگرانیه. پاهامو نمیتونم بلند کنم از رو زمین. لم میدم رو صندلی سنگی. تازگیا سوی چشام کم شده. فردا شاید...

خیره میشم به پنجره و سعی میکنم بخوابم. به قول مامان: «شبو نبینیم بهتره»

 

 

 

 



لينك ثابت - جمعه 10 اسفند1386 - 8:35 - فائزه

من آبی هستم، آسمان هم، دریا هم...

 

در نگاهت آیات را فریاد بزن. زیبایی ها را و شکوه را. در نظرم شکوه آفرینش دریا را احاطه کرده و دریا شکوه را.

تا آبی ها می توان دوید و خسته نشد. می توان روی امواج سر خورد و با نسیم همسفر شد.

می توان تا کران بیکران با امواج نقره ای همبازی شد.

زیباتر بنگر، آیا الفتی دیرینه در آن آبی زلال تو را نمی خواند؟

آری، دگر بار که چشمانم را می گشایم، می خواهم با تمام وجودم گوش کن، نگاه کنم و دیگر تا ابدیت چیزی نگویم.

سخنان دریا با نسیم دلنوازش زیباترازهر سخنی بر دلم می نشیند. امواج رقصانش در تلاشند که هر یک از دیگری پیروز شود وخود را به ساحل برساند و دوباره شروع بازی. وای! این آبي ها را باهيچ چيز نمي توانم قياس کنم. با دیدگانم تا رقص امواج را می دوم.

حالا دیگر با او یکی شده ام. به هر جا مرا خواهد برد. شاید راز پیوند همیشگی اش با آسمان هفتاد رنگ را برایم در آوازهایش بخواند.

با نسیم سفر کردن می تواند هر کس را تا اوج رویاها ببرد. در آن هنگام از پلکان تخیل می توان تا آخرین پله بدویم ولی پلکانی که تا آخرین پله برود دیگر از تخیل سخن نخواهد داشت.

تخیل دریا بی انتهاست. تا جنون پیش می برد، ولی آخرین پله را هرگز نشان نخواهد داد. به ناچار پشیمان از تلاش به پله اول باز می گردی و پای بر دستان پری های دریایی خواهی نهاد که همه برای دیدن تو و خوش آمد به استقبالت بر طاقچه دریا نشسته انند که تو را، امانت دریا را سالم به ساحل تحویل دهند، اما من ساحل را نمی خواهم.

می خواهم تا ابدیت بر این پله ی اول بمانم و نسیم وزنده در وسط دریا و حقیقتا پرشکوه ترین نقطه ی آبی ها جایی که آسمان با دریا یکی می شود، را استشمام کنم.

با امواج بازیگوش همبازی شوم و در آخر با دریا یکی شوم. دیگر من هم آبی هستم، آسمان هم، دریا هم...

  

 



لينك ثابت - چهارشنبه 17 بهمن1386 - 16:26 - فائزه

 

چقدر مشتاق ندیدنت هستم نازنین!

 

تابستان خيلي وقت است که رفته و من دختر زمستان تاب نمي آورم گرماي تشويش را.

آدم برفی دلم، تحمل گرمای نیم بند محبت را ندارد. چرا پایه هایم را سست می کنی نازنینم. چرا پایه هایم را سست می کنی نازنینم. خودت هم می دانی که جلوتر نمی آمدم از ترس گرمای دستانت آن وقت صاف و کودکانه به دورم می چرخیدی و می خندیدی و می خندیدم و چشمان سنگی ام به دستانت بود و ولع تجربه کردن گرمایشان دیوانه ام می کرد و می خندیدی و می چرخیدی و می خندیدم و ایستاده بودم صاف سر جایم و نزدیک تر شدی و گرمایت را حس کردم و پایه هایم سست شدند و ترسیدم از نابودی.

ديوانه شدم و دستانم را جمع کردم در آغوشم؛ شايد قلبم پنهان شود و چشمان سنگي ام را ديگر نخندانم و هويج زرد و بد رنگ دماغم را بالا گرفتم و هميشه همينطور بوده.

از آدم برفی چه توقع داری وقتی می داند که نمی توانی جاری اش کنی. سست شدن پایه هایش که نه پاهایش برایش و برایت چه سودی دارد؟

انصاف نيست چپ و راست بگويي سنگ چشم سرد دل!

کجا می توانی آدم برفی ای که مشتاق تجربه ی گرما باشد پیدا کنی؟

کجا می توانی آدم برفی ای که دارد سنگی بودن از چشم ها به لب ها و دلش سرایت می کند پیدا کنی؟

آدم برفی ای که به جاری بودن مؤمن بود!

آخ نازنینم به خدای برف ها قسم که دیگر به این نازنین هایم ایمان ندارم!

و نه به چشمانت، و نه به چشم هايم.

چشم هایی که اگر کسی را دوست تر می داشتند کمتر دیده می شدند و اکنون نه دوست داشتنی در کار است و نه حیایی!

تابستان خیلی وقت است گذشته و من دختر زمستان و عاشق آغوش گرما هنوز یاد نگرفتم جاری شدن را و دیگر مأنوس روزهای ساکت و برفی این پارک یخ زده ی دنیا شده ام.

پارکی که سبزی میله های آهنینش هم زیر برف ها پنهان شده اند!

 

آدم برفی

 

 

 



لينك ثابت - جمعه 5 بهمن1386 - 8:59 - فائزه

قسمت همین بود

که زمستون اول بهار واخر پاییز ما باشه

قسمت همین بود

که روی برف بسازمتو پشت برف گمت کنم

حالا که نفسام گز گز می کنه   

حالا که چشام نه به سوز سرما که به سوز نبودنت کرخ شده

حالا که هر گوشه ی زندگی ی تیکه از لحظه هاتو پیدا می کنمو بو می کنمو دوره می کنم

حالاست که می فهمم

زمستون امسال ی حسه نه ی فصل

زمستون امسال ی قراره نه ی حقیقت

زمستون امسال خیلی حقیقی و طولانی

زمستون امسال انگار تموم نمی شه

زمستون امسال هر روز داره شروع می شه

هر روز سردتر از دیروز

سردتر و سردتر...

(فرزاد حسنی -هفت شنبه)

 

زمستووووووووووون



لينك ثابت - یکشنبه 23 دی1386 - 13:29 - فائزه

 

رویای زندگی کردن در دنیای بدون تقلب...

 هیاهوی دانشگاه ها، مدرسه ها،...

فصل، فصله امتحاناته. حاصل خر زدن ها  یا سوت زدنای یه ترم، تو این چن هفته رو میشه. میشه از امتحان حرف زدو از تقلب نگفت؟

داستان این واژه بر می گرده به همون کلاس اول دبستان، زنگ املا و خانوم معلمی که می گفت: کیفاتونو بزارین وسط نیمکت، سراتون رو برگه هاتون باشه...و تو هنوز نه به درس "ق" رسیده بودی و نه "ل" اما تقلب رو خوب بلد بودی.

با خودمون روراس باشیم. چن نفر می تونن ادعا کنن تا حالا هیچ جوری تقلب نکردن؟ حتی ی نگاه دزدکی به برگه ی بغل دستی؛ یا ی سوال کوچولوی زیر زبونی؛ یا هر چهار گزینه رو سیاه کردن به امید اینکه موقع تصحیح حواسشون نباشه؛ یا...چن نفر می تونن ادعا کنن؟

وقتی دوستت معدلش "الف" میشه و تو معدل "ب" رو به زحمت تو کارنامت جا میدی، حاضر میشی تن به هر کاری بدی تا از دوستت کم نیاری. البته من بعد از اینکه نزدیک بود چوب زیاده خواهیمو با ی صفر کاملا تو خالی بخورم، پشت دستمو داغ کردم تا به نمره های دریافتی از هوشم قناعت کنم. بعد اون ماجرا می خواستم قسم بخورم که دیگه نه به کسی تقلب بدم نه تقلب بگیرم!!! اما نشستمو عاقلانه فک کردم دیدم نه....نمیشه...چه فایده داره قسم دروغ خوردن...وقتی سر جلسه ی امتحان آسفالت میشی مجبوری که یکم از تراوشات ذهنی بقیه استفاده کنی...کی گفته به اشتراک گذاشتن اطلاعات بده...

اصلا در کل این ی واقعیته که میز امتحان، تقلب آوره...اگه مراقبا رو هم پشت میز امتحان بزارن، تقلب می کنن و این نشون دهنده ی نوعی عادت اجتماعیه...

قبل ترا اوضاع بهتر بود، اما فقط  ی کوچولو. اون وقتام هیچ امتحانی نبود که بدون تقلب سپری شه. تقلب عضو جدایی ناپذیر امتحانا بود. با همه ی برگه های از پیش نوشته شده ی پنهون، با همه ی پچ پچ ها، برگه عوض کردنا، جاسازی فرمولا و عددا و رابطه ها تو ماشین حساب، ضربه هایی که به صندلی جلویی زده میشد و نمره هایی که در نهایت حاصل درس خوندنو سختی کشیدن نبود. این روزا اما اوضاع از اینم بدتره. حالا تو خیلی از کلاسای دبیرستانا و دانشگاه، بچه ها با سازماندهی کامل سر جلسه میان با پیش بینی همه ی شرایطو اتفاقا. اینجا برنامه ریزی برای تقلب کاری مهم تر از درس خوندنه. ی کار پیچیده تر و کارآمدتر. درس خوندن سخته و نمره گرفتن از اونم سخت تر. وقتی که با تقلب نمره ی قوبلی گرفت، بی خوابی کشیدن و تحمل سختی و مرارت برای حل مسائلو حفظ کردنو فهمیدن درسا کار عاقلانه ایه؟ همه در تلاشنو روشا هر روز مدرن تر و کشفشون مشکل تر میشه. استادا واقعا چی فکر میکنن؟ فک میکنن هم هی این نمره ها واقعیه؟ واقعا متوجه نمیشن که راه حلا این همه به هم شبیه و بچه ها سر امتحان این همه این طرفو اون طرف رو نگاه میکننو مشکوک میزنن؟

غزاله جز معدود آدماییه که فکر می کردم تو زندگیش تقلب نکرده. آدمی که میخواد سالم زندگی کنه و  جوری نفس اماره رو توی دستش گرفته و خفه کرده که میتونی با خیال راحت همه چیو بهش امانت بدی. اما وقتی ازش ی چن تا سوال کردم، بس که صادقه نمیتونه انکار کنه که حتی اونم تو دوران تحصیلش تقلب کرده. اونم تقلب سالای راهنمایی رو میگه، وقتایی که هنوز اونقدر بزرگ نشده بود که بتونه واسه خودش تصمیم بگیره...اما بعد که تعریف میکنه می بینم تو دانشگاه هم مجبور شده تقلب کنه. یعنی تقلب برسونه. اینکه توی رودرواسی گیر کنیو از شرمو حیا مجبور باشی به بغل دستیت جواب برسونی هم تقلبه و غزاله قبول میکنه که گاهی چاره ای نداشته جز اینکه تن بده. اگر چه خودشو  نمی بخشه. میگه اگه می تونستم، اگه متهم به نامردی نمی شدمو اگه طردم نمی کردن، تقلب نمی رسوندم.

غزاله میگه این عادلانه نیست که کسی که درس خونده همون نمره ایو بگیره که آدم بی خیال. غزاله آدم با وجدانیه. میگه تمام شرایط تقلب هم که مهیا بوده باز تقلب نکردم. میگه امتحانی بوده که استاد جلسه رو ول کرده و همه بلند شدن به این ور و اون ور رفتن و برگه جا به جا کردن ولی بازم تقلب نکردم. میگه صفر گرتم اما بازم تقلب نگرفتم. بهش میگم چه فرقی داره، همینکه گزارش کار آزمایشگاه یا حل تمرین رو هم قبل از کلاس از کسی بگیریو بنویسی ی جور تقلبه، دوزش پایین تره اما بالاخره تقلبه. میگه نکردم! تمرینام رو برداشتن کپی کردن، اما خودم تمرین حل نکرده سر کلاس رفتم، وقتی که وقت هم داشتم بازم تمرینو نگرفتم از روی دست کسی کپی کنم. میگم چه فایده داره؟ تو درستم بهتر باشه نمره نمی گیریو میفتی، طرف هیچی نخونده واحدو پاس میکنه. میگه اینطوری راحت ترم. توی دلم میگم چن تا غزاله داریم تو دنیا. چن نفر ممکنه اینطوری زندگی کنن.

خواستم ضربه فنیش کنم، ازش پرسیدم توی ی خیابون ماشینا کیپ تا کیپ ایستادنو همه جاشم توقف ممنوعه. اگه ماشین داشتی چه کار می کردی؟ اگه وایستی خلاف قانونه، اگه بخوای دنبال جا بگردیم چن ساعت علاف میشیو شاید تا چن خیابون اون طرف ترم جا گیرت نیاد. میگه اگه ماشین داشتم زیر یکی از همین تابلوهای توقف ممنوع پارک می کردم! آدم تا کجا می تونه مقاومت کنه؟

تو دنیایی که هیچ قاعده ای به قاعده نیس، کیه که حتی تو صف نانوایی! بره و با صاحبش سلام علیکم داشته باشه و بایسته اخر صف؟ کیه که بتونه لای کتابو باز کنه و تقلب نکنه؟ نمرتون شده 9.5 و استاد مهربونه و میشه با یکم چونه زدن نیم نمره رو گرفتو واحدو گذروندو ی ترم دیگه سر همین کلاس ننشت ( در مورد دانش آموزا دادن امتحان تو شهریور ) چن نفر حاضرن روی همه چیز پا بذارنو قید نیم نمره و واحد و دنیا رو بزننو به وجدانشون فکر کنن؟

خلاصه اینکه خیلی که خودمو بکشم همین قدر صداقت دارم که بگم خودم تو زندگیم صد بار تقلب کردم و لیاقت حرف زدن راجع به تقلب رو ندارم. خیلی که خودمو بکشم همین قدر می تونم بگم که بعضی وقتا ی ذره وجدادن درد می گیرمو همینو هم خیلیا نمی گیرن. خیلی که خودمو بکشم می تونم به این نتیجه برسم که آدم باید حق کسیو نخوره، اگه نه اون تقلب کردن سر امتحانو اینا...اینا خوردن حق دیگران نیست؟

( امروز دومین امتحانمو دادم...باورم نمیشه ولی حتی ی دونه سوالم تقلب نکردم...البته دروغ نگم دلم میخواستا...موقعیت نبود...یعنی اینکه تا الان کاملا پاک پاک موندم...فک کن...به خودم امیدوار شدم...)

 



لينك ثابت - دوشنبه 10 دی1386 - 11:13 - فائزه

 

«یادداشت های یک بچه مثبت»

 

چه خوب شد که رفتی...از اولین روزی که دیدمت فقط ی لبخند رو به خاطر دارم. روز ثبت نام توی صف بودی. مغرور و خوددار. اما من از همون وقت شیطونی می کردمو شنگول بودم. خیلی دخترای دیگم اونجا بودن، اما فک کنم از همون اول تو بودیو بقیه همه رهگذر بودن. به هر کدوم ی چیزی می گفتم اما چشمم پیش تو بود. نمی دونم فرما رو چطوری پر کردم و بعدا فهمیدم که تو یکی از اونا نوشتم که کمک هزینه نمی خوام؟! باید می رفتم انقلاب که نرفتم. راننده داشت با صدای خواننده ای که توی ضبط می خوند سوت می زد و منم به طرز ابلهانه ای دلمو به شعرای صد تا ی غاز سپرده بودم.

تو اومده بودیو دلم بدجوری می زد. اون شب گذشتو دانشگاهو کلاسو ترمو واحدو استادو اتاق 201 و 405 و 102 و کتابخونه و سلفو آزمایشگاهو هزار داستان دیگه. اینا همه به کنار و ی سلامو علیک معمولیو ی لبخندو ی شب نخوابیو با چشای پف کرده سر کلاس صبح چرت زدنو تو اومده بودیو همه چیز رفته بود. 3 ساعت با سشوار با موها ور رفتنو 10 ساعت واسه خریدن ی پیرهن بالا و پایین رفتنو کل شهرو گشتن. 3 ساعت زیر بارون قدم زدنو سرما خوردنو سینوزیت گرفتنو 4 ساعت با تو قدم زدنو از کارو زندگی موندن. تو اومده بودیو زندگیمو به هم زده بودیو چه شیرین بود لحظه هایی که همه چیزو ی طور دیگه ای می دیدمو با ی لبخند تو ی هفته شاد بودمو بعد هم دلهره و دلپیچه و 4 ساعت به دیوار خیره شدنو آه کشیدنو غذا نخوردنو از همه ی این کارا لذت بردن که میون جمع بودنو نبودن، عجب لذتی داره عاشق شدنو 100 کیلومتر خیابونا رو متر کردنو زمان رو نفهمیدن. گریه کردنو بی دلیل خندیدن.

چه خوب شد که رفتی. و چه خوب شد که سه چهار ماه بیشتر طول نکشید. که حالا هیچ موسیقی سرهم بندی شده ای رو گوش نمی کنمو از هیچ تصویر مهملی لذت نمی برم. که دیگه مثه مجسمه 10 ساعت به دیوار خیره نمی شم و شبا زود می خوابم، 10 تا کتاب خوب خوندمو اگه این تابلوی آخریمو تموم کنم به اندازه ی ی نمایشگاه کار دارمو زندگیم از این رو به اون رو شده. نقاشیایی کشیدم که خودمم باورم نمیشه. رویاهایی که حتی از تو و با تو بودنم شیرین تر و قشنگترنو همه ی اینا بعد اون ساعتای علافی ای که به عاشق بودن سپری شد، اتفاق افتاد.

چه خوب شد که رفتی که دیگه پا به پات توی خیابونا و توی کافی شاپا و پای ویترینای مغازها رژه نمی رم که هر حرفی رو 100 بار بزنمو از رنگ صندلیای ماشینتون بپرم به مهمونی سال گذشته ی دختر عمم و همه ی اینا به خاطر لذت هم صحبتی با تو... که هی قهر و ناز و زنگ زد یا بزنم یا نزنم بهتره و 10 تا واحد بیفتمو تموم پولامو خرج قهوه و سان کیکو  چایی گلاسه کنمو دلم خوش باشه که عشقو عشق بازی...اولین مقاله رو نوشتمو کلی کار روی سرم ریخته و با استادا بحث فلسفی می کنمو 2 تا کتاب خوندم. از وقتی که تو رفتی به جای شعرای درپیتو هی قلمو توی انگشت چرخوندن 4 تا داستان خوب نوشتم.

چه خوب شد که رفتی که همه ی نمره هام از 17 پایین تر نمیانو همه ی جور دیگه نگام می کنن. ته دلم غمی دارم که وقتی میاد و میرم بیرون تنهای تنها و کلی لذت می برم که حتی لذتش از اون وقتایی که با هم بودیم هم بیشتره. پسرا و دخترا رو می بینم که میانو از کنارم رد میشنو میرن. لابد می گی که چه لذتی از دنیا می برن، راس میگی دیوانه و شیدان مثه خودم. تو اومده بودیو زندگیمو بهم زده بودی، ی آدم بی مصرفو لاابالی شده بودمو فقط آینه و تو و خیابون و عشق و بی خیال همه چیزای دیگه. تو اومده بودیو زندگیمو بهم ریخته بودی...چه خوب شد که رفتی...

 



لينك ثابت - جمعه 7 دی1386 - 22:22 - فائزه

 

 سفره ی عقد، حلقه، زن، بچه...

 

روز اول نیم ساعت قبل از عقد: قاعدتا تو این لحظه ها 2 کبوتر سفید روبه روی هم نشستن، آقای داماد 2  ساعت پیش از تشرف به منزل عروس خانوم حمام رفته همراه 1 بسته دستمال کاغذی نشسته و با خجالت با لپ های سرخ مدام عرق از پیشونیو صورتش جمع می کنه؛ عروس خانوم در لباس مخصوص به سر می بره و با خودش فک می کنه اونی که روبه روش نشسته، همونی هست که می خواد؟ نگاه می کنه به: ابروهاش، صورتش، موهاش، لباسش و همه ی اون چیزایی که از 18-17 سالگی از روی بیکاری زنگ ادبیات روی کتاباش نوشته بود؛ همه رو مرور می کنه و جلوش تیک می ذاره. حالا اون طرف قضیه خواستگار قبلی عروس خانوم تو همون مجلس حضور داره و تو دلش همه جور ناسزا و...به داماد می گه. خلاصه روز اول عروس و داماد با کلی فکر و خیال به پایان می رسه.

روز دوم، سر صبح: تو این اوقات دامادا شب تا صبح خواب می بینن که فردا صبح : چی بگم؟ چی بخرم؟ چیکار کنم؟ و...(البته در مورد برخورد با افراد بعد از ازدواج هم فکر می کنن!)

آقا داماد ساعت 4 صبح از خواب بیدار می شه (در حالت معمولی ساعت 10 با دعوا) و با هیجان همین طور که موهاشو درست می کنه می ره طرف دستشویی تا صورتشو اصلاح کنه بعد با 2 لیتر عطر خودشو خوشبو می کنه و با کمال عشق و آخر سرعت به سمت خونه ی عروس می دوه، البته اگر تو راه به خاطر فکر و خیال زیاد تصادف نکنه جای شکر داره. خلاصه بعد خوش و بش با پدر، مادر و خانواده ی عروس، دست خانومو می گیره و «برو بریم». تو این روز مرحله ی «پروانه واری» عبارتست از:

1.     کنار هم نشستن آقا وخانوم در هر حال و هر کجا که می خواد باشه.

2.     از ی بشقاب غذا خوردن (در عروس و دامای 3 دهه قبل).

3.     تهیه ی هدیه در طول هر مرحله به طور مداوم.

4.     عشق جانسوز و جانکاه در تمام مراحل.

5.     عدم توجه به اطرافیان در هر کجا و هر کس که می خواد باشه!

6.     تعریف خاطرات تا قبل از ازدواج.

7.   عادت کردن به طرز صدا کردن طرفین (... جان، عزیزم، قربونت برم و...) شروع می شه و تا کی  طول می کشه بستگی به پول پروانه ی مذکر داره و در کل به خود پروانه ها.

خلاصه اگه اقا ماشین داشته باشه، میذاره جلوی خونه و به راه می افته. واجب الذکره که تو این مرحله مقدار معتنابهی احساس، کمی باران یا برف و یک و فقط یک عدد چتر نیازه. البته اگه یکی از طرفین خدای نکره کار کشته و وارد در امر پروانه واری باشه باید لباس گرم (پالتو، کاپشن) از خانه همراه نیاره. حالا توضیح می دم که اگه برف باشه قضیه خیلی عرفانی (همون رمانتیک از نوع حافظ) میشه و ی چتر واسه اینکه پروانه ی مذکر در کمال ایثار و بزرگواریو جو گرفتگیو...چترو رو سر خانوم بگیره و رو شونه ی چپش پوشیده از برف بشه!! اگه لباس گرم کم باشه بازم یکی از پروانه ها لباس گرمو رو دوش اون یکی بندازه البته صاحب لباس باید مواظب باشه که ی وقتی هدیه ایی که واسه همسرش تو جیبش گذاشته لو نره!!! خلاصه اون روز تا ظهر یا شب تو خیابونای شهر سپری میشه تو این لحظه هاست که لیلی و مجنون به اتفاق تو گور تکون می خورن!

خلاصه بعد از ساعت ها پیاده روی (که آقای داماد تو این لحظه ها کاملا (...) کیف شده و مثل (...) پول خرج میکنه) خونه میان. و در انتهای خستگی ولی با زیادت عشق مرحله ی پروانه واریو به جا میارن.

روز سوم: مرحله ی مذکور تو حالت معمولی 2 ماه طول میکشه که توضیحات داده شده به صورت روزانه انجام میشه و تکرار مکررات جایز نیست. پس 2 ماه بعد رو می بینیم:

ماه دوم: تو این روزا آقا و خانوم از مرحله ی «پروانه واری» خارج و وارد مرحله ی «امیدواری» می شن، تو این مرحله دو«پروانه» میشن دو «پرستو». تو مرحله ی امیدواری با این که دیدارا هنوز روزانست ولی آقا به دنبال پول میره که خونه ای بخره و خلاصه...تو 2 ماه دوم همه ی امیدواریا به وجود میاد و توجه 2 پرستو به مسائل حاشیه ای هم جلب میشه و این مرحله با پایان یافتن رویاها تموم میشه و عروس و داماد وارد مرحله ی «همسرواری» که طولانی ترین مرحله ی زندگیه میشن. این مرحله 20-30 سال طول میکشه و بازم توضیح نداره و آقا و خانوم وارد مرحله ی «نوکرواریِ بچه یا بچه ها» میشن که تو 2 دهه ی آخر عمر به وقوع می پیونده و آقا و خانومای جاافتاده بهتر درک میکنن!! مرحله ی بعدم به خاطر ناامیدکنندگی افراد توضیح داده نمیشه!!.

و حالا مطابقت هر مرحله با ابیاتی از حافظ:

1- قبل از ازدواج:

شیوه و ناز تو شیرین، خط و خال تو ملیح

چشم و ابروی تو زیبا، قد و بالای تو خوش...

2- پروانه واری:

با یار شکر لب گل اندام

بی بوس و کنار خوش نباشد...

3- امیدواری:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد...

4- همسرواری:

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم...

5- نوکرواری:

عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی

ای پسر جام می ده که به پیری برسی...

6- آقای خواستگار اول عروس خانوم:

دلم خزانه اسرار بود و دست قضا

درش ببست و کلیدش به دلستانی داد...

7- آقایون به فکر ازدواج:

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل بلطل بود...

من همین جا از حافظ واسه ابیات خوبش تشکر می کنم...

   

 

عروسو دامااااااااااد

 

 



لينك ثابت - چهارشنبه 28 آذر1386 - 15:44 - فائزه

چگونه مي‌شود قـلـب داشـت، امـا نـبـخـشيـدش؟

چگونه مي‌شود چشم داشت، اما فرو افتاده نگاه داشتش؟

چگونه مي‌شود دســت داشــت، امـا در قــفــا پــنـهــان كــردش؟

چگونه مي‌شود ماسه نبود، روان نبود، جاري نبود، وقتي كه مي‌شود؟

چگونه مي‌شود جوانه نداد، شكوفه نداد، سبزه نبود، وقتي كه مي‌شود؟

چگونه مي‌شود شبـنـم نـبـود، زلـال نـبـود، آييـنـه نبـود، وقتي كه مي‌شود؟

چگونه مي‌شود نوازش نبود، نوازش نكرد، پريشان نكرد، وقتي كه مي‌شود؟

چگونه مي‌شود پرنده نبود، رها نبود، آسماني نبود، وقتي كه مي‌شود؟

چگونه مي‌شود آدمي بـود، امـا در سـيـنـه سـنـگ پــرورانــد؟

چگونه مي‌شود گوش كرد، اما نشنيد؟

چگونه مي‌شود نـگـــريــسـت، امــا نـديـد؟

چگونه مي‌شود زيست، اما دوست نداشت؟

چگونه مي‌شود ادامـه داد، امـا خـالـي بــود؟

چگونه مي‌شود بـــــــــود، امـــــا نــــبـــــود؟

چگونه مي‌شود ايـــن هــمــه هــراســيـــد؟

چگونه مي‌شود ايــن هـمــه تــنــهـــا بـــود؟

چگونه مي شود ايــن هـمــه "مـــن" بـــود؟

              

 

 

 

دل نوشته ای از طرف یلدا



لينك ثابت - سه شنبه 27 آذر1386 - 1:41 - فائزه

فقط برای تو...

اقیانوس را برایت می شکافم

رود را برایت جریان می دهم

خورشید را برایت مهمان شب می کنم

به ماه می آموزم تا برای تو بدرخشد

ستاره را وادار می کنم تا برای تو چشمک بزند

روزها را برایت بی هیاهو و شب را برایت بی آرامش می کنم

جنگل را با درختان برایت سرسبز،

و علف های هرز را زیر پا له می کنم

چهره ی آفتاب گردان را از خورشید به طرف تو بر می گردانم

برف های کوه را پارو می کنم و دهانه اش را برای قدوم تو فرش شقایق می گسترانم

آتش فشان را می افروزم تا آسمان زندگی ات را نور افشانی کند

پرستو ها را پرواز می دهم تا برایت نوید بهار آورند

گل یخ را برایت لبریز از محبت، حرارت و عشق می کنم

باران را برای تازگی لحظه به لحظه ی احساست از آسمان می گیرم

به طوفان یاد می دهم تا برایت خنکای نسیم را تداعی کند

کرم شب تاب را فانوس راهت قرار می دهم

آب و آتش و شیشه و سنگ را فقط برای تو آشتی می دهم

افسانه هایت را لاله گون می کنم، سرخ و آتشین

به خاطر وجود تو کلاغ را در قصه ها به آشیانه اش می رسانم

کاری می کنم که عقربه های ساعت با هم مسابقه ندهند

مرغ عشق را تعلیم می دهم تا برای تو گل همیشه بهار بخواند

به خاطر تو نمی گذارم پروانه در حسرت شمع بسوزد

اجازه نخواهم داد تاریکی و تنهایی به دنیای ما راه یابد

قول خواهم داد تا او را شرمنده روانه ی خانه اش کنم

برای تو، من، برای تو، فقط برای تو، سرو را به تماشای بید می برم،

تا غرورش را از یاد ببرد...



لينك ثابت - پنجشنبه 22 آذر1386 - 17:14 - فائزه

برای تو می نویسم!

اما از ترس بدخواهان قطره های اشکم را نثار کلمات بی جانم می کنم تا حافظی باشند برای تو و من، از شر شیاطین انس و جن.

برای تو می مانم!

اما هراس دارم از بودن؛ می هراسم که گرگ های گله ی بی ناموسی مرا در هجوم طغیان خشم بربایند و مرا در گله ی معصومیت گوسفندها رها کنند.

برای تو می خوانم!

اما صدایم از وهم نابهنجاران گوش خراش، می لرزد و صدایم جرات ادا کردن نام زیبایت را ندارد.

برای تو می تازم!

اما نکند در این تازیدن ها، روزی برسد که طوفان بلا مرا در گردباد حسرت و ناامیدی بچرخاند و دیگر معنای تازیدن را از ذهن من برهاند.

برای تو ذره ذره آب می شوم!

اما نیاید آن روزی که ذره ذره وجودم در دریای بیکران عشق های فریبنده و دروغین غرق شود و دیگر اثری از من به جا نماند.

برای تو فدا می شوم!

اما دیگر هراسی از فدا شدن ندارم و آنقدر می روم، به امید دیدن روی ماهت و دست های گرم و وجود تابناکت، تا در عشق تو فنا شوم.

دیگر خیالی نیست نابودی! چه با تو، چه بی تو...

مساله وصل است چه با سلامت جسم، چه با تکه تکه های تن!

آنقدر می روم و می تازم تا در تلالو معرفتت ذوب گردم...

می روم تا دور

می روم تا منزل دوست

یا به مقصود رسم

یا به معبود رسم...



لينك ثابت - سه شنبه 20 آذر1386 - 1:48 - فائزه

روزی که اتفاق افتاد

تو رو دیدم، برای اولین بار و هیچ حس خاصی نداشتم. همیشه بدم میومد و میاد از تموم دخترا و پسرایی که تا چشمشون به ی جنس مخالف می افته عاشق که چه عرض کنم، فک می کنن عاشق شدن. و بدم میاد از اون جمله ی معروفو کذایی که تا «تاچشمش افتاد به فلانی، ی دل نه صد دل عاشقش شد»...تو رو دیدم و هیچ حس خاصی نداشتم.

تموم عمرم رو تا اون روز فک می کردم من عاقلتر از این حرفام که عاشق بشم یا حتی کسیو دوس داشته باشم، من ی آدم منطقی ام که عقلش بر احساسش غالبه و هیچ حس خاصی نسبت بهت نداشتم. ی عمر بود که هر کی برام از عشقو احساس، و از معشوقش یا عاشقش حرف میزد، توی دلمو حتی گاهی وقتا رو در روی خودش می خندیدمو  می گفتم: «چه آدم بیکاری! مردم سفینه هوا می کنن، این بنده خدا عاشق شده. اصلا کدوم دختر یا پسری ارزش دوس داشتن داره؟ من که فک می کنم آدما بیشتر به خاطر نیازی که به هم دارن همدیگرو دوس دارن، نه به خاطر خود طرف بدون هیچ چشمداشتی!»، و هیچ حس خاصی نسبت بهت نداشتم.

با خودم می گفتم: «پسرا همه مثه همن. اگه ی روز یکی از اونا خواست دوسم داشته باشه خب شاید اجازه دادم ولی من حاضر نیستم شروع کننده ی این دوستی باشم، یعنی من، از ی پسر خوشم بیاد؟!، اونقدر که دوسش داشته باشم؟! عمرا.» و تو رو می دیدم، تقریبا زیاد، و هیچ حس خاصی نداشتم. و اون روز تو رو ندیدم و نمی دونم چرا سوزشی تو دلم بود، با اونکه صبحونه خورده بودم. فردام تو نبودیو بازم من صبحونه خورده بودم ولی سوزشی تو دلم بود. چیزی بهم گفت: «دل تنگی!» گفتم: «دل تنگ کی؟ من دلیلی واسه دل تنگی ندارم» گفت: «دل تنگ اون!» گفتم: «اشتباه می کنی. من فقط به دیدنش عادت کردم، همین» و وقتی بعد 4 روز تو رو دیدم، باز نمی دونم چرا با اونکه صبحونه نخورده بودم دلم نمی سوختو تموم روز دلم ی جوری بود، پر از ی حس خوب! و من هیچ حس خاصی نسبت بهت نداشتم، یا شاید تصورم این بود که حس خاصی ندارم.

نمی دونستم چه اتفاقی افتاده اما دلم می خواست همیشه و همه جا مرتب باشمو رفتارم به جا باشه. دلم می خواست بهتر از اون چیزی که هستم باشم، دلم می خواست تموم کارای خوبو انجام بدم. نمی دونی قرآن خوندنم برام لذته دیگه ای پیدا کرده بود، و نماز خوندنو حتی بو کردن ی گل سرخ. اتفاقی افتاده بود که دقیقا نمی دونستم چیه، هر چی بود اتفاق خوبی بود، چون تو من تحولی به سمت تکامل ایجاد کرده بود، و من می خواستم بهتر باشم.

و این بار که تو رفتی، موقتا، با اونکه می دونستم زود بر می گردی، اما دلتنگ بودمو می دونستم که دلتنگم. دلتنگ تو و حضورتو آرامشی که داشتی، دلتنگ خصلتای خوبتو حتی دلتنگ خنده هات. و این بار من حس خاصی نسبت بهت داشتم...آره، حس دوس داشتن. من تو رو دوس داشتم...و از روزی که این حسو شناختم آرامشی ندارمو حالا دلم می خواد باشی، با تموم اونکه آرامشمو گرفتی و من مدام به تو فک می کنم، و به تکاملو به خدا و به همه ی چیزای خوب...بدون هیچ چشمداشتی!

راستی میدونی، چن وقته به دردودلای عاشقونه ی آدما گوش می کنم، ولی دیگه نه می حندم ونه به سفینه اهمیت می دم!

« من فهمیدم که دوس داشته شدن هیچ، اما دوس داشتن همه چیزه، وبیشتر از اون اینو باور دارم که اونچه هستی ما رو پر معنیو شاد می کنه، چیزی جز احساساتو عاطفه هامون نیس...پس کسی خوشبخته که بتونه عشق بورزه.»- هرمان هسه.

 

 



لينك ثابت - سه شنبه 20 آذر1386 - 1:42 - فائزه

خاله بازی

دختر، پسر؛ داریم هی تاب می خوریم توی این واژه هایی که از هم جدامون می کنه.

هیچ وقت خوابم نبرد به قصه هایی که برام می خوندند توی بچگی؛ همون وقتی که با همین شمایی که شدید واژه ی نامانوس این روزهام؛ که وقتی از کنارتون رد میشم، باید سرمو پایین بندازم که مثلا تموم حیا همینه، می نشستم کنار کوچه؛ توی زیر پله هامون و خاله بازی می کردیم و چقدرم بزرگترا ذوق می کردند که من مادر شدمو تو پدر.

اصلا جای گله نیس؛ اما کاش هنوز مثه همون وقتا که توی بازیای بچه گونمون نگران می شدین که خانوم خونه چرا دیر کرده یا چرا حالش خوب نیس، نگران حالای من بودید، نگران دختری که خوندینشو صادقونه پا گذاش به بازی بزرگونتون.

حالا که منو واسه شما نخواستن من باید برمو خودمو گم کنم تا شما همون طور که می خوان خوشبخت بشید و شما سکوت می کنین.

بزرگ شدیم، بزرگ شدین و تو مثه آدم بزرگا چه باوقار و آروم مثه بچه های خوب! و من چه بی تابو چه ناشکیب مثه بچه های بد! رفتنتونو به تماشا نشستم.

نمی دونم، دارم تمرین می کنم صبور باشم. دارم سعی می کنم آفتاب مهربانیتون و مهتاب صورتتون رو فراموش کنم. از من دلگیر نشید. من هم باید برا خودم خانومی بشم، باید بشینم به انتظار سوار آرزوهام.

شما رو به خدا حالا که میرین تموم این خاطره ها رو با خودتون ببرین؛ تموم این دفترای نقاشیم رو که توش می نشستین و عکس اون خونه رو می کشیدین با دو خط موازی که جاده ای بود انگار به سمت چشمای من- شما و دختر و پسری که...نرسیدن، نرسیدیم.

یادتون باشه حالا که میرین دلتون تنگ نشه برا بچگیاتون؛ یادتون باشه توی خاله بازی این روزاتون من همسایتونم نمیشم.

خداحافظ پسرکِ روزهای دلخوشی...

 

دختر و پسر عاشق!



لينك ثابت - شنبه 17 آذر1386 - 16:46 - فائزه

عشق و عادت

نمی دونم عاشقیو عاشقونه نویسی از کجا و با کی شروع شد! اما می دونم که الان کجاست. و می دونم که به روز ترین فرمول عاشق شدن چیه! دیگه گذشت اون قدیما و عشقای متحجرینی مثه من که می گفتن: ای بی خبر از حال دل سوختنی/ عشق آمدنیست نه آموختنی

الان دیگه هزاره ی سومه...هزاره ی پیشرفتو تمدنو تکنولوژی! آره تکنولوژی...تکنولوژی فکر به خصوص! الان دیگه تکنولوژی فکر، امکان عاشق شدنو می ده و از اون بالاتر معشوق شدنو!

عاشق شدن ساده س...برا یکی دو روزو محض اطمینان خاطر سه روز، مدام فکرمونو به فرد خاصی مشغول کنیم؛ تلقین که اگه امروز باهاش صحبت (حوضه ی معنایی گسترده ایی شامل تلفنو چتو SMS و EMS و ایمیلو کامنتینگو مکالمه ی حضوری) نکنم، روز تموم نمیشه و این دایره ی سفیدم خورشیده که از خجالت من سفید شده و آسمونم تو غم فراقم سیاه پوش شده!

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد...

از اونجایی که طبق آموزه های تکنولوژی های فکر و NLP بخش فیزیکیم رو ذهنو روانه آدم تاثیره زیادی داره، بهتره که اجازه بدین موهاتون آشفته بمونه تا فکرتون باور کنه که فکری جز محبوب نداره و لباساتونم آشفته تر. و خیلیم مهمه که تلقین دیدگاه من به اون آخر انسان مداریو انسان دوستیه. معشوق شدنو دل بردن که از اینم ساده تره...

کلمه های کلیدیو کلیشه ایی همیشه اثر خودشونو دارن؛ با کاربردی جدید که اثرش خیلی بیشتره! خیلی خوبه که هر دو نفر چیزیو می شنون که دوس دارن، بدون توجه به حرفای طرف مقابل! خیلی جالبه که «مرگ برای همسایه س» و ما هیچ وقت دچار عشقای جلفو زودگذر نمی شیمو اینا فقط داخل فیلما و صفحه ی حوادث روزنامه هاس. لوس کردن خودمون و لوث کردن اسم «عشق» هم کاربرد داره، چون قراره هر دو با هم این راهه تکنولوژیگ فکریو برن و واسه همینم باور کردنیا مشترک میشن...به تلقین! راحته قبول کردنه این که اون چیزایی که پشته واژه ها و آیکنای ی چت، ایمیل یا وبلاگ هس، تموم اون چیزیه که اونه و تمومه اونیه که دنبالشیم...به تلقین! راحته ماهانه و هفتگی، و در مواقع فوق تخصصی، روزانه بخوایم بانوی مجازی توسط شاهزاده ای مجازی تو دنیای مجازی...با عشقی مجازی تر...به تلقین!

راحته بودن با کسی و عادت کردن به اون و اشتباه گرفتن این عادت با عشق...به تلقین! راحته عاشق شدن به کسی با چن تا نوشته و مطلبو کامنت که «من از عقاید تو محظوظ میشم» و «چه حرفای جالبی...» ] پرو بالت سیاه رنگو قشنگ...- روباهو کلاغ، فارسی دوم ابتدایی[...به تلقین! راحته زیادیه عمومی شدنو زیاد شدنه عشق واره ها، عشقو فراموش کردنو ساده لوحی دونستنو در عین حال عشق دونستن عشق واره های خودمون...باز هم شاید به تلقین! راحته نام گذاری «عشق حقیقی» و «عشق مجازی» وقتی که این همه دوستیایه سبکو عشق دونستن...به تلقین! راحته واسه استفاده و صرفه جویی تو وقتو توانو انرژی، همزمان عاشق یا معشوق چن نفر بودن...حتی بدون تلقین!!!...

اشتباه گرفتن عادت «بودن با یکی» با عشق آسونه...قطعا به تلقین!

 

 



لينك ثابت - جمعه 16 آذر1386 - 13:20 - فائزه

مهم اینه که بچه آدم باشه!

هممون می دونیم و به این موضوع واقفیم که « دختر و پسر نداره، مهم اینه که بچه آدم باشه! » پس منم با بی طرفی کامل به مقایسه ی انواع و اقسام این موجود مهم می پردازم:

پیش از دبستان

دختر و پسر: تو این مقطع دختر و پسر فرقی نداره و بچه باید سالم باشه. تو چنین مقطعی، نوزاد و بعد اون کودک، با اساسی ترین و حیاتی ترین پرسشای زندگیش آشنا میشه؛ پرسشایی مثه «بگو مامان»، «آهان! گفتی بابا، درسته عزیزم؟!»، «تو واسه چی اول گفتی بابا گل من؟! » و کم کم پرسشایی مثه « بگو ببینم، مامانو چن تا دوس داری؟ »، « بابا رو چی؟ عمه رو؟! خاله، عمو...دایی...و...؟!»، «بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟» (حالا بگذریم که این بچه تموم سعیشو به کار بگیره، حداکثر شیش سالو نیمشه و چه می دونه اصلا بزرگ شدی یعنی تقریبا چقدر شدی؟!)

علایق: ...(عذر می خوام مزاحم می شم ولی اگه شما یادتونه تو شیش ماهگی به چی علاقه داشتین ما رو هم خبر کنین!)

مشاغل مورد علاقه: ؟!

دبستان

دختر و پسر: تو این حالت هم دختر و پسر فرقی نداره و مهم اینه که بچه ... ببخشید کودک با مدرسه ارتباط برقرار کنه. تو این مقطع کودک با پرسشایی مثه «مدرسه رو دوس داری؟ چن تا؟»، «خانوم معلمو چی؟»، «چن تا بیست گرفتی؟»، «چرا بیست گرفتی؟»، «چرا چن تا بیست گرفتی!» و...مواجه است.

علایق: مامان و بابا، خانوم معلم، مدرسه، درس، ریاضی(؟!).

مشاغل مورد علاقه: خلبانی، پزشکی (ی همچین چیزایی).

دبیرستان

الف) دختر: تو چنین مقطعی دخترا تبدیل می شن به ی جور «من دیگه بزرگ شدم مکرر. ترکیبی از عکس، پوستر، کامپیوتر، دکه روزنامه فروشی، و «ی کمی هم درس بخون». پرسشای مهمی که باهاش مواجه میشن عبارتند از: «تو چرا افت تحصیلی پیدا کردی؟»، «تو چرا تازگیا اینقدر جلوی آینه ایی؟!»، «گوشی تلفن کو؟!!»

علایق: آشنایی با انواع و اقسام دوستا، دلتنگی برای انواع و اقسام دوستا، انواع چت روما، CD، گوشی تلفن، موسیقی و...

مشاغل مورد علاقه: بازیگری، نوازندگی و حالا شایدم پزشکی!

ب) پسر: ترکیبی از «تودیگه مرد شدی»، «پسرم دیگه بزرگ شده»، «آخه پسر تو کی می خوای بزرگ بشی؟»، «پسرم، می خوای در آینده ی نزدیک بزرگ بشی یا آینده ی دور؟!» افه، رو کم کنی، فوتبال، فوتبال، فوتبال، تریپ رفیق بازی و معرفتو اینا.

علایق: رفیق، فوتبال، منچستر، یوونتوس، بایرن (البته از سایر تیمای از قلم افتاده معذرت!)، ایضا موارد بالا.

مشاغل مورد علاقه: بازیگری، خوانندگی، شغل نون و آبدار... همون شغل نون و آبدار.

پیش دانشگاهی

باز هم دختر و پسر فرقی نداره، اغلب تو این مقطع هر دو گروه شکل اضطراب میشن. ی چیزی تو مایه های «گنجشکِ نگرانِ آینده و در عین حال عصبی!» همچنین در دو حالت عزیزان حال خود را درک نمی کنند: یکی زمانی که درسا زیاده، وقت هم که کمه، پس دوستان حال عصب دارن؛ دیگه زمانی که در گیرند، چون درسا رو خوندن ولی می ترسن فراموششون بشه! ترکیبی از کتاب، جزوه، تست، کنکور، زندگی، درس، درس= همه ی بقیه ی زندگی و مثه اینا.

علایق: یادگیری روشای تست زدن تو سه سوت، دو سوت ونیم و کمتر، دانشگاه و اینا...

مشاغل مورد علاقه:

دختر: پزشکی، مهندسی، «هر چی قبول بشم»، «وای خدا نکنه قبول نشم!»

پسر: مبارزه با سربازی، مهندسی، پزشکی و...

دانشگاه

و بازم دختر و پسر فرقی نداره: ترکیبی از جزوه، «عطر گلای بهاری»، «عشقمون کاشکی همین جوری بمونه!» و... پرسشای متداول: «عشق یعنی چی؟!!»، «کلاس تشکیل نمیشه؟»، «عشق یا ثروت، مسئله کدام است؟»، «(با ناز خونده بشه لطفا) فعلا می خوام درسمو ادامه بدم (آره دیگه؟!)»

علایق:

دختر: بوفه ی دانشگاه، ردیف جلوی کلاس، دو دَر نمودن کلاس و...

پسر: ایضا بوفه، ردیف آخر کلاس، ایضا دو دَر نمودن کلاس...

مشاغل مورد علاقه:

دختر: شغل پر درآمد، شغل High Class و...

پسر: شغل مناسب و پردرآمد...شغل مناسب...شغل.

 

 

 



لينك ثابت - پنجشنبه 15 آذر1386 - 16:32 - فائزه

عشق متجدد

وقتی دلم را در پستوی زندگی میان نگاه تو و در میان زمان سرد تجدد یافته جا گذاشتم قلبم مشت خونینی به مغز من زد و من هر تپشش را به رخ دقایق می کشم. وقتی میان بودن و نبودن عشق را انتخاب کردم و با قاصدک و رقص شاپرک زیستن را آموختم فهمیدم که کلامی نیست فقط عشق است و بس...من پرواز را از کبک بی بال آموختم یاد گرفتم می شود با همه ی تلخی ها با همه ی کبودی که میان هر پنج حرف زندگی قدم می زند باز هم سپید دید باز هم غربت ها را پر از ستاره کرد...داشتم از دیروز می گفتم که یک آن به امروز جان داد و با فردا جدال کرد...وقتی میان این همه خطوط گم شدم خطوط بودن و شاید هم نبودن نمی دانم کدام بخش این زندگی من جان گرفت شاید عشق...شاید بودنش بود که مرا نیز به دنبال خود کشید شاید...!

به قول دخترک حرف فروش...چه طور می شود میان این همه صفر و یک گم شد وگفت عاشقم!!! می شود...!... شاید این ها بهانه ایست!...شاید باور مهم است نه غربتی که میان این صفرها و یک ها قدم می زند، شاید عشق است که مشت می زند، عدد نمی شناسد و مجاز را از حقیقت تشخیص نمی دهد. فقط می گوید دل بهانه نگیر تو محکوم هستی، محکوم به دلدادگی!...

سلام های دختر همسایه که Hi است یا Hello و پسرک همسایه که در قبال خداحافظی یکBY تحویل می دهد همه بوی تمدن می دهد...!!...شاید هم تجدد!!

تجدد یا تمدنی که هنوز نفهمیدیم از کجا پا به زندگی بی ریا و ساده و به قول آنطرفی ها ایرونی ما گذاشت...

من هنوز نفهمیدم ایرانی هستم یا ایرونی!!!

فقط می دانم میان این همه صفر و یک و شاید همان تجدد گم شدم! فقط خط خطی می کنم، می نویسم و اشک هایم بیشتر شبیه بهت است تا قطره. این ها همه نشان تمدن است؟!

وقتی دل من پر است و فریاد می زند، کسی صدای این فریاد گوش خراش را نمی شنود مگر خط های دفترم و خودکاری که بی رنگ می نویسد، هر چقدر بیشتر فشار می دهم کم رنگ تر می نویسد...

کسی چه می داند درد پسرک سیگار فروش محلمان چیست!

و یا دختری که گل را بهانه ای برای زندگی می داند می فروشد و زندگی می کند!

هوس آش نذری همسایه دارم اما....!

من احساس می کنم بهانه ام برای بودن فقط خداست...فقط تو...و فقط دوست داشتن هاست...نه تجدد و تمدنی که عشق را نیز در گیر آن می کند و به انسان ها می فهماند هوس بهتر از عشق است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند وقت و اندیست که فقط از عشق گفتم، نه کمتر نه بیشتر. این بار نیز از عشق گفتم، اما عشق بی ریا، نه عشق متجدد!! نه Love !!

 

عشق متجدد



لينك ثابت - چهارشنبه 14 آذر1386 - 21:49 - فائزه

ترانه ای از گروه « آف اسپرینگ » برای دوستای گلم

 

 

Can't Repeat

I woke the other day

And saw my world has changed but tomorrow's wishful thinking

The past is over

I can't hold onto what's been done

I can't grab onto what's to come

I'm just wishing I could stop, But

And, Life goes on

Come of age, Can't hold on

Turn the page, Time rolls on

Wipe these eyes

Yesterday laughs

Tomorrow cries

Memories are bittersweet

The good times we can't repeat and we can never get them back

Those days are gone

Now we must move ahead

Despite our fear and dread

We're all just wishing we could stop, But

Life goes on, Come of age

Can't hold on

Turn the page

Time rolls on, Wipe your eyes

Yesterday laughs

Tomorrow cries

With all our joys and fears

Wrapped in forgotten years

The past is laughing as today just slips away

Time tears down what we've made

And sets another stage

And I'm just wishing we could stop

Life goes on

Come of age

Can't hold on

Turn the page, Time rolls on

Wipe these eyes

Yesterday laughs,

Tomorrow cries...

 

 

نمی توانیم تکرارش کنیم

چند روز پیش بیدار شدم

و دیدم دنیایم عوض شده است

گذشته گذشته است ولی فردا محتاج تفکر است

نه می توانم آنچه را که رفتنی است دو دستی بچسبم

نه می توانم آنچه را که هنوز نیامده به چنگ بیاورم

و تنها آرزو می کنم که کاش می توانستم متوقف شوم

ولی زندگی جریان دارد

به اوج می رسد

نمی شود منتظر بود

برگ ورق می خورد

زمان پیش می رود

اشک ها را پاک می کند

دیروز می خندد

فردا می گرید

خاطرات تلخ و شیرینند

لحظات خوب را نمی توانیم تکرار کنیم

آن روزها گذشته اند و ما هرگز نمی توانیم آن ها را باز گردانیم

حالا ما باید به پیش برویم

با وجود ترس ها و وحشت هایمان

و ما همه فقط آرزو می کنیم ای کاش می توانستیم متوقفش کنیم ولی

ولی زندگی جریان دارد

به اوج می رسد

نمی شود منتظر بود

برگ ورق می خورد

زمان پیش می رود

اشک ها را پاک می کند

دیروز می خندد

فردا می گرید

با همه ی خوشی ها وترس هایمان

پیچیده در میان سال های فراموش شده

گذشته می خندد در حالی که امروز سر می خورد و از دست می رود

زمان آنچه را که ساخته ایم ویران می کند

و صحنه ی دیگری برپا می کند

و من فقط آرزو می کنم ای کاش می توانستیم متوقفش کنیم ولی

زندگی می گذرد...

 



لينك ثابت - دوشنبه 12 آذر1386 - 15:3 - فائزه

چه کنیم که بهمان گیر ندهند

اینکه چرا چت می کنیم، سوالیه که بزرگترهامون همیشه می پرسن. از نظر اونا انسان عاقل و بالغ- که البته ما هم باید جزو اونا باشیم- نه تنها دست به چنین کارای بیهوده ای نمیزنه، بلکه وقتش رو صرف امور مهم تری مثل تلفن زدن- البته در مورد مادرای عزیز- وبیرون رفتن و گپ زدن- در مورد پدرای گرامی- میکنه.

اگه این انسان خوشبخت! زمانی دچار عارضه ی وقت اضافه بشه- که البته بعیده- می تونه بخوابه یا مطالعه کنه یا تلویزیون تماشا کنه و خلاصه هزار و یک انتخاب دیگه داشته باشه ولی چت نکنه. انگار چت کردن آنچنان گناه عظیمیه که مرتکبشو باید به جای شستن، خاک مال کرد. آره، درست خوندین، خاک مال، اونم هفت بار!

این حرفا البته حرفای پدربزرگ یا مادربزرگ نیست. این بندهای خدا همیشه با چیزای جدیده زندگی امروزی با عنونانایی مثه جل الخالق یا به حق چیزای ندیده و نشنیده یا عجیبه! روبرو می شن و کاری به کار نوه هاشون که ما باشیم، ندارن؛ بلکه این پدر مادرای امروزی و صد البته مدرن و رایانه دیده هستن که با چت مخالفن. من به عنوان کسی که چت میکنه دنبال بررسی و علت یابی این مخالفت نیستم بلکه فقط و فقط می خوام بگم که وقتی چت می کنم، انگار سوهان به روی پدر مادرم می کشم یا با چاقوی کند، رگای گردنشون رو می برم، این قدر که واکنشاشون تنده و شدیده!

از نظر پدر من خوندن کتابای بنجل و پاورقیای بی ارزش که من می تونم آخرشونو از صفحه ی پنجمش حدس بزنم یا تماشای فیلمای هندی خسته کننده به چت کردن ارجحیت داره. نظر مادر عزیزم اینه که صحبت کردن با خاله های عزیز و دیگر بستگان گرامی به اشغال کردن تلفن برای استفاده از اینترنتو چت کردن خیلی بیشتر می ارزه.

فاجعه زمانی عمیق تر می شه که متوجه می شیم از نظر عزیزان بزرگ تر و چند پیراهن بیشتر پاره کرده، هر گونه استفاده ای از اینترنت یعنی چت کردن! حالا فرقی نمی کنه این استفاده خواندن نشریه ایی الکترونیک باشد یا دیدن صفحات روزنامه ها! یا هر غلط دیگه ای که به قول حضرت والد گرامی انجام می دم. به هر حال استفاده از اینترنت یعنی چت کردن!

این همه نوشتم تا از عدم درک علت چت کردن بگم اما حالا که نگاه می کنم، می بینم تا اینجا هیچی راجع به علت اصلی این مطلب یعنی چت کردن نگفتم و این مورد شاید واسه پدر و مادرا و بقیه ی بزرگترا از رئیس گرفته تا خواهر بزرگترمون! هم چنان مغفول بمونه و در جهل مرکب بمونن!

توصیه ی من به شما عزیزان دختر و پسری که تا اینجا این مطلب بی سروته رو تحمل کردین اینه که سعی کنین تو محیطی آروم و بدون دغدغه - برای پسرا بعد انجام تکالیفو بعد از ی ساعت دست به سینه نشستن و واسه دخترا بعد شستن ظرفا ( حالا بی خیال فمینیست بازی! البته خودم از این کارا نمی کنماااا) و مرتب کردن اتاقو از این جور کارا- به مشخص کردن  مزایای چت کردن بپردازید.

پسرا می تونن از حل تکالیف درسی و یاد گرفتن کاراته و بوکس و تبادل نظر راجع به مسائل بی خطر مثه فوتبال و باز هم فوتبال – البته اگه پدرتون فوتبالو دوس داره!- و...در محیط چت صحبت کنن و دخترا هم می تونن ایضا مثه پسرا از حل تکالیف درسی گرفته تا طریقه ی درست کمک کردن تو کارای خونه و صد البته آشپزی برای کمک به مادر گرامی و اینکه چت کردن با دخترای تازه ازدواج کرده، بختو باز می کنه، صحبت کنن.

برای اینکه بزرگترای عزیز درکه بهتری از چت کردن پیدا کنن، می تونین با دست خودتون براشون آی دی باز کنین و باهاشون چت کنینو یا اجازه بدین تا با همسرشون یا بزرگتر دیگه ای چت کنن. البته تو این روش خطراتی وجود داره که به عنوان مثال می شه از دیگه غذا درست نکردن و خونه تمیز نکردن و به بچه ها توجه نکردن در مورد بزرگترای خانم! و سرکار نرفتن و اخراج شدن و دعوا با همسر در مورد بزرگترای آقا! اشاره کرد.

البته اگه همه ی این راها رو رفتینو بازم از چت کردن با دوست هم جنستون محروم شدین، می تونین خودتون رو به افسردگی بزنین تا شما رو پیش مشاور یا روانشناس ببرنو بعد با چپکی خوندن نتایج آزمون رورشاخ و دری وری گفتن مشاور محترم به این نتیجه برسه که شما به چته فوری نیاز دارین و به خانواده ی محترمتون بگه که زودتر شما رو به ی کافی نت برسونن تا شفای عاجل حاصل کنین!

نکته آخر اینه که به بزرگترای سبز سرزمین سبزمون باید گفت که همین مخالفتا و عدم درک کردناست که باعث می شه جوونای امروزی به سمت هزار مسئله ی مصیبت بار پیش برن؛ از اعتیاد گرفته تا قرصای اکستازیو هزار جور درد و مرض دیگه که البته همش فقط از مخالفت با چت کردن ناشی نمیشه.

خلاصه ی کلام این که از ما می شنوین، چت کردن بهترین، مفید ترین، با کلاس ترین و همه چی ترین راه برای پر کردن اوقات فراغته و اگه خدایی نکرده، چت نکرده از دنیا برین، نصف و بلکه سه چهارم و بلکه بیشتر عمرتون بر فناست.



لينك ثابت - یکشنبه 11 آذر1386 - 23:26 - فائزه

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس